تبليغاتX
احساس تنهایی

احساس تنهایی

خاطرات تنهایی

الان که دارم این پست رو مینویسم خیلی حالم بهتره یعنی کلا منصرف شده بودم از نوشتن این پست اما بازم خواستم که بمونه و یادم نره که چه حال و روزی رو تجربه کردم به کجا رسیدم چی بهم گذشت چقدر سخت بود تحمل اون لحظه ها چقدر بد شدم و حالا ....

بعد از خوندن نمازی که دوس نداشتم یعنی بهتر بگم از روی لجبازی نمیخواستم بخونم اما میدونم چی شد که خوندمو الان احساس بهتری دارم

احساس سبکی خاصی میکنم و البته باید بگم که یه کاری رو نباید انجام میدادم یه پیام کوتاه رو نباید میفرستادم اما فرستادم اما الان پشیمونم

امروز و شاید بگم این روزها خیلی خوب فهمیدم معنی جمله ای که میگه "آدمی محکوم به زندگی کردنه "جدا همینطوره ها یعنی نه به دنیا اومدن ادم دست خودشه و نه مردنش پس این چه جور زندگی کردنه اخه پس کجاش اختیار با ماست...

خیلی مسخرست این موضوع هایی که حتی الان که حالم بهتر شده هنوز با منه فکرش و راحتم نمیکنه

واقعا احساس خستگی میکنم

اگه دست من بود ....خدایا جدا با چه انگیزه ای من رو خلق کردی حالا اونو میگیم اشتباهی بودم و نباید رخ میدادم

اما حالا چی ؟چرا دارم به این ادامه میدم؟؟؟جدا فکر کردی اگه بم فرصت بیشتری بدی اتفاق خاصی رخ میده ؟؟؟واقعا اینطوری فکر میکنی؟؟؟

من که دیگه خودمو خوب شناختم فهمیدم که نمیتونم... بابا من ادم با اراده ای نیستم هیچ وقت نتونستم به تصمیم های که تو زندگیم گرفتم عمل کنم

از معمولی بودن خسته شدم همه چیز زندگی طعم روزمرگی میده خسته شدم از این همه تکرار های بی خود

کلا همه چیز خیلی روتین شده

واااااااااااااااااااااااااااای خدایا از تظاهر خسته شدم احساس میکنم مثه یه ابله فقط لبخند میزنم

خند هایی که هیشکدوم از ته دل که چه عرض کنم اصن ربطی به دل نداره همش یه اتفاق که فقط روی لب هام رخ میده اونم از روی اجبار

هر چه اعصابم خرابتر میشه هر چقدر دل پر تر میشه این خنده های مسخره بیشتر ازارم میده

از ته دلم یه دوست خوب میخوام البته خیلی خوشحالم که ژاله زنگ زد و حتی راجبه موضوع ایی حرف زدیم که به دل من مربوط نمیشد اما صداش بم ارامش میداد خیلی حس خوبی بود

دوست ارم ژاله خیلی زیاد خیلی خوبه که تو هستی

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 22:30 توسط احساس| |

زنان جنگ

چهره‏شان عجيب بود. روسري‏هاي سرمه‏اي و کِرم رنگ پوشيده بودند و لباس بلندي بر تن داشتند. سرمه چشمانشان گرد و غبار و اشک، سرخي لب‏هايشان از خشکيِ تشنگي، و گونه هايشان آفتاب زده و سوخته بود. عطرشان بوي باروت مي ‏داد و گردنبندي از پوکه به گردن داشتند. با تحمّلي شگفت آور سلاح در دست مي‏ گرفتند، يا کوله‏اي از تدارکات و مهمات و... را با آن سنگيني بر دوش مي‏ انداختند. زيورشان اسلحه شان بود، يا دوربين عکاسي ‏شان، يا ضبط صوت و جعبه مهمّات و جعبه کمک‏هاي اوليه... و اکنون نيز قلمشان زيبنده‏ترين زينت آن‏هاست. ابهت ‏شان چشم مردان را مي‏گرفت و سوزن در دستشان، تيري بود بر قلب دشمن. نُقل عروسي‏شان گلوله بود؛ شاهد عقدشان شهدا؛ ضامن عقدشان امام (ره)؛ شرط ازدواجشان همراهي در سير و سلوک و مدّت ازدواجشان شايد تا چند لحظه ديگر... .
و زنان جنگ، چنين بودند.

 و اما...

كم نيستند زناني كه با اصابت تركش خمپاره يا براثر بمباران‌هاي هوايي، عضوي از اعضاي بدن خود را از دست دادند و دچار موج گرفتگي و يا گرفتار عوارض بمب‌هاي شيميايي شدند و در زمره "جانبازان " جاي گرفتند.
آيا به راستي مي‌توان براي جانبازان زن نيز هم چون مردان جانباز، درصدي از جانبازي تعيين كرد؟ آيا احساس يك زن جانباز همچون مرد جانباز است و آيا جامعه به او هم چنان مي‌نگرد كه به يك مرد جانباز؟
زنان جانباز حماسه‌سازاني هستند كه گمنام مانده‌اند و غريبانه‌تر از مردان جانباز، سهمشان در اجتماع به فراموشي سپرده شده‌است.
جمعيت 6 هزار نفري زنان جانباز، شامل كساني است كه در بمباران‌ها، مبارزات انقلاب و سال‌هاي دفاع مقدس به فيض جانبازي نائل آمده‌اند و كمتر توانسته‌اند در جامعه و نزد افكار عمومي خود را مطرح و جايگاه واقعي خود رابه ديگران بشناسانند، از اين رو كمتر از آنان ياد مي‌شود.

اينان را بايد در زمره ايثارگراني دانست كه گويي جنگ براي آنها هنوز پايان نيافته‌است، اين گروه از زنان پس از سالها كه از پايان جنگ‌ مي گذرد همچنان يادگارهاي جنگ را در خانه دارند و ايثارگرانه به تيمارداري اين زخميان جنگ مشغولند.
همسران، مادران و خواهران جانبازان، هر روز زندگي سخت و دردآلود عزيزان خود را مي‌بينند و در اين بين به ويژه در نقش همسر جانباز و مادر فرزندان، با قامتي استوار ستون خانواده را پا برجا نگاه مي‌دارند و نمي گذارند كه گرمي كاشانه مهرشان در تلاطم توفان زندگي به سردي گرايد.
زنان "آزاده " را نيز فراموش نكنيم . زناني كه در دوران دفاع مقدس همچون برخي مردان رزمنده، به اسارت بعثيان درآمدند و حتي گاه در سلول‌هاي انفرادي محبوس شدند و تحت آزار و شكنجه دژخيمان بعثي قرارگرفتند.
همسران "شهدا" شايد بيش از سايرين بر گردن جامعه و بازماندگان جنگ حق دارند. چه بسا زناني كه همسرانشان به شهادت رسيدند و آنها را با كودكانشان تنها نهادند و رسالت پدر بودن را نيز همپاي وظيفه خطير مادري بر دوش آنها نهادند.

سال‌هايي كه بايد در كنار يك همسر جانباز صبورانه زندگي كرد و بدون آنكه خم بر پيشاني آورد، شور و شوق زندگي را در دل وي و فرزندان بارور كرد و ترنم صفا و صميميت را در چارچوب خانه جاري و ساري كرد.

موضوع تحقیق درس "دفاع مقدس" من نقش زنان در جنگ ایران و عراق

این بخش های از تحقیق برام جذاب ترین بخش هاش بود که تا حالا برام سوال  نبود؟متاسفانه

مثه همیشه به این نتیجه رسیدم که باز هم چه ظلمی داره به این جنس تو جامعه ما روا داشته میشه؟؟:(( 

منبع:سایت راسخون


 

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 22:33 توسط احساس| |

سلام به دوستای خوب خودم حال و احوال؟خوبین انشالله

کلی تو این مدت فکر کردم چجوری این پستو بیان کنم...

اخه یه خورده سخته

همین طوری شروع میکنم به نوشتن هر چی پیش بیاد دیگه امیدوارم مورد قبول واقع بشه

شنبه صبح در راه برگشتن از بانک و کلی خوشحال از اینکه اولین دستمزد زندگیمو گرفتم و با افتخار به مردم اطرافم نگاه میکنم و در پوست خودم نمیگنجم!(حالا به خاطره ۷۰ تومان چه فخری فروختما:دی)

همینطور دارن پیاده میام طرف کاخ نزدیک پارک شهر میرسم اره همونجا درست حدس زدی همیشه از کنارش رد میشدم بیخیال بیخیال انگاری دوس نداشتم مفهوم بعضی از حرف هاشو درک کنم بفهمم که "اهدای خون اهدای زندگی"یعنی چی ؟؟؟

فقط به خودم فکر میکردم و ترس از یه امپول ناچیز مانعم میشد هر دفعه با یه بهانه ای از زیرش در میرفتم که نه این دفعه دیگه حتما میام و خون میدم بابا حتما خیلیا هستن که خون بدن دیگه به خون من احتیاجی نیست

اصن الان موقیعت خوبی نیست باشه یه وقت دیگه

دوباره حرکت دیوید کاپرفیلدی زدم و دیدم یهویی روی تخت دراز کشیدم و كیسه خون داره خون من رو میکشه تو خودش احساس کردم داره یه گنج رو تو خودش جا میده یه جورایی خیلی خودمو تحویل گرفتم:دی

تنهای تنهای بودم خودمم باورم نمیشه كه اين كارو تونستم انجام بدم ...

حالا فک میکنین گروه خونیم چی بوده ؟او مثبت

تا حالا نميدونستم....

بيمارستان طالقاني گرگان ديگه برام يه مسير بين راه نيس كه هر روز از جلوش رد بشم و اونجا برام پر شده از خطره هايي كه حتي برام سخته فكر كردن تو اون وضعيت بودن

به محض ورود به بخش كودكان سرطاني مثه بچه هاي دوساله اشكام ريختن بيرون مثه بيشتر مواقع زندگي كه زود اين چشمه جاري ميشه...

خدايا اخه تو اون چشما چي بود كه جريت نگاه كردن به اونا رو نداشتم ...

اين پستم پر از سه نقطه هايي بود كه از گفتنشون عاجزم

دعا كنيم خيلي زياد

بي تفاوت نباشيم تا روزي از كنارمون بي تفاوت نگذرن...

يا حق...

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 22:44 توسط احساس| |

سلام سلام

قبلش یه موضوع خنده دار بگم

امروز متوچه شدم هنوزم مثه بچگی هام وقتی پولی میندازم تو قلکم بعدش قلکم و بر میدارم با دستام باش ور میرم ببینم چقد سنگین شده بعدش سعی میکنم از سوراخی که پولامو میندازم توش پولهای توش  رو نگاه کنم

اینقده ذوق داره عالیه واقعا:دی

خوب بریم سر اصل مطلب یعنی میخواستم این مطلب رو همون شنبه که رفتم و اولین حقوق زندگیم یا همون دست مزد اولین کاره زنگیمو گرفتم براتون بذارم اما دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و یه جورایی طاقت نداشتم برای گفتن تا شنبه صبر کنم

بلللللللله اولین حقوق زندگیمو گرفتم هورااااااااااااااااااااااااااااااا

ماجرای انتخابات و این حرفها رو که براتون تعریف کرده بودم دیگه اره؟؟

امروز از طرف فرمانداری پیامک زدن که کاربران محترم با مراجعه به بانک ملی مرکزی و ارایه کارت ملی دستمزد خود را دریافت کنید

وااااااااااااااااااااااای که چقد اون لحظه خوشحال شدم

خدایا مرسی

مرسی مرسی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 18:23 توسط احساس| |

سلام

یه چند دقیقه ای میشه که از کلاس برگشتم

امروز یه چند ساعتی رو به خاطره نیومدن استاد بیکار بودیم و توی نمازخونه دانشگاه که متاسفانه فقط با چند تا پارتیشن از قسمت آقایون جدا میشه شروع کردیم به وقت گذرونی مثلا اسم و فامیل بازی کردیم پانتومیم و یه بازی دیگه که دقیقا نمیدونم اسمش چیه

اما خوب شاد بودیم بلند بلند میخندیدم واقعا لحظه هایی بود که به شخصه داشتم لذت میبردم از بودن تو اون لحظه ها اما

اما امان از این پسرهای بی جنبه (بلا نسبت شما البته)

گفتم که قسمت نمازخونه فقط با چند تا پارتیشن درب و داغون از هم جدا شده تازه یکیشم شکسته یا یه همچین حالتی داره 

خوب صدای خند های ما تقریبا بلند بود مخصوصا اگه با هم میخندیدم و موضوع خیلی جالی رخ میداد یا مثلا تو اسم و فامیل من اگه از همه زوتر تموم میکردم دیگه سر از پا نمیشناختم :دی

همه اینها یعنی بلند حرف زدنها و بلند خندیدن ها و غیره باعث شده که دوستان پسر دوستان من که در آن سوی نرده ها بودند ناراحت شوند و یه سری از پسرها هم اعتراض کنن که چرا بلند بلند میخندیم و حرف میزنیمو غیره..

حالا این افراد بیجنبه هر کاری که دوس داشته باشند خودشون وقتی که با هم هستند میکنند و هزار گونه مسخره بازی درمیاورند اما ما که داشتیم کاره خودمونو میکردیم و با اونها که ان طرف بودند هیچ کاری نداشتیم اینگونه باید مورد مسخره و اعتراض قرار میگرفتیم

واقعا مسخره نیست؟؟؟ 

خیلی اعصابم بهم ریخت وقتی دوستم برام گفت که آن طرف چه رخ داده

واقعا تاسف خوردم اما نمیدونم به حال کی؟؟

از ته دلم مطمینم که کاره من اشتباهی نداشت اما این اتفاق غمگینم کرد

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 18:7 توسط احساس| |